طراحی و ویرایش تصاویر : هایپر فامیلی کرمان (۱)
· 30 اردیبهشت 14:04 · تصمیم گرفتم که حتی کوچکترین کارهایم را هم به صورت نمونه کار قرار دهم.
شعبهای از فروشگاه هایپرفامیلی واقع در استان کرمان، در خواست یک تصویر آگهی، در مقابل درب ورودی داشتند و تاکید داشتند که یک تصویری خاص اصلاح شود. پس روی این تصویر کار شد و خروجی را مشاهده میفرمایید.
کارهای صوتی : جزیره
· 29 اردیبهشت · کار کوتاه جزیره با صدای دوست عزیزم، مجید عزیزی
میکس این کار توسط بنده انجام شده است. خوشحال میشوم آن را بشنوید.
نظرات شما، در رابطه با این کار، بسیار من را خوشحال خواهد کرد. و برای بهتر شدن کار، مفید خواهد بود
[۳] من هنوز کودکم!
· 29 اردیبهشت · سلام عزیزم
نبین که بزرگ شدهام! نبین که ریش و سبیل دارم! نبین که ادای آدمهای مسن و بزرگتر از خودم را در میآورم. من همان کودکم! همان کودکی که به دنبال آغوش مادر، میدود! آغوش تو! آغوش تو آغوش مادر است. من هنوز کودکی هستم که هنوز در آغوش تو آرام میگیرد، در میان دستان زیبای تو، آرام میگیرد. به اخمهایم نگاه نکن، من هنوز کودکم و هنوز بزرگ نشدهام، با اینکه موهایم سپید شده، اما همان کودکی هستم که دوست دارم با تو، بازی کنم، برایم قصه بگویی، برایم لالایی بگویی و حکایت تعریف کنی، من را هر روز در آغوش بگیری، من همان کودکی هستم که شیطونی میکنم! با موی سپید، روی زمین، نقش بازی لی لی میبینم، لی لی بازی میکنم! من هنوز در کودکی خود ماندهام، و نیاز به آغوش گرم تو دارم. من همان کودکی هستم که هنوز، ماشین بازی میکند، تفنگ بازی میکند، همان کودکی که به دستان شفا بخشت، به نوازشت، و به آبنبات و پفکی که برایش میخری، احتیاج دارد. و خوشحال میشود! من هنوزم با پفک خوردن، خوشحال میشوم. من همان کودکی هستم که به آغوش گرم و مادرانه تو، نیازمندم. آغوش تو درمان من است. درمان من است. من همان کودکی هستم که درون راهروهای قلبت، با شیطنت، فرار میکنم و بازی میکنم. تو را، فراتر از هرچیزی که فکرش را بکنی، فراتر از هر اندازه موجود، فراتر از بینهایت بینهایتها، دوست دارم. این کودک، تو را، مادرانه، دوست دارد. این کودک درون، تو را مادرانه دوست دارد. برای همیشه، دوستت دارم.
برای رها
[۲] ای کاش
· 29 اردیبهشت · سلام عزیزم.
در این وضع، میسوزم و میسوزم. دیگر حتی، تحمل آدمها را ندارم. تحمل هیچ چیزی را ندارم. تنها تو هستی، که ادامه دادنم را ممکن میکنی. میخواستم وسایلهایم را جمع کنم، در دو چمدان و چند کارتن، سوار ماشینشان کنم و برای همیشه بروم. و نام آدمهای پستی که این همه ظلم در حق ما روا داشتند را، حتی نیاورم.. حتی نیاورم. آنقدر دلشکسته و بینوا شدهام، که حد و حساب ندارد. اما قسمت خوبش اینجاست که بینوا بودن، همیشه منجر به انفجار میشه. وقتی که خیالت از همه چیز راحت شد و فهمیدی که همه چیز نابود شده است، دست به اسلحه میبری و نابود میکنی هرچیزی که بوده است. تا آخرین لحظه، آخرین لحظه، میخواهند زندگی من را نابود کنند. ای کاش سفت ایستاده بودم و قبول نمیکردم. این هم تنبیه من، و تاوان من، بابت این تصمیم احمقانه. برای من همه چیز، مرده است. پدر مرده است، مادر مردهاست، خواهر و برادر مرده است، استاد مرده است، کار مردهاست. رفیق و دوست مرده است، وطن مرده است و حتی سیگاری که توی دستم بود هم مرده است. تنها، زندهترین چیزی که برایم مانده و تنها و تنها ، تو هستی. تو هم نباشی، دیگر من میمانم و تک تک کسانی که دلمان را شکستند. دل تو را شکستند. و ای کاش، آن روز، گول نمیخوردم. زندگی من شد، گول خوردن! خانواده همه چیزه! خانواده پایت را میشکند! خانواده آرامشت را میگیرد! خانواده به روی تو شلیک میکند! خانواده تنها تاوان است و تاوان! خانواده دختری که دوست داری را نابود میکند و ازت میگیرد! خانواده تا لحظ آخر زندگیات کنترلات میکند! خانواده با تو بازی میکند تا فداکاری کنی در حالی که خودخواهترینن و برایت تره هم خرد نمیکنند! خانواده در زندگی زناشوییات دخالت میکند! خانواده زندگیات را نابود میکند! به کسی که عاشقانه دوستش داری، توهین میکنند و دلش را میشکنند! و تو احمقانه احمقانه، میگی خانواده همه چیزه! و ای کاش، سفت بودم . چیزی که الان هستم بودم . چیزی که باید میبودم بودم . من رو ببخش... که از این پس، من آدم دیگری خواهم بود. دستهایت را خواهم گرفت. و بدها را از زندگیات خط میزنم. از زندگی خودم، خط میزنم. با هم میرویم به جای دور، برایت خانهای میسازم، به رنگ سبز، سفید، ارغوانی، فیروزهای، پر از گلهای زیبایی که دوست داری، اتاقی که تمام شب، عطر تو را بگیرد، و پذیرایی که بوی گل و قهوه، فضایش را پر کند. خانهای میسازم پر از عشق. پر از محبت، پر از وفاداری. شکوفههای درخت گیلاس، توی حیاطش، و بوی شکوفههای بهارنارنج. کتابخانهای با کتابهای رنگی. خانهای پر از گرمای عشق. دستانت را میگیرم و به هر جا خواستی میبرم. من آن کسی هستم که برایت جان میدهم و برایت زندگی میکنم. خانه ما، پر احساس و موسیقی است، برایت گیتار و پیانو مینوازم. روزهای قشنگ ما هنوز رخ نداده است. حال که وقت قربانی کردن رسیده، بدها را رو به قبله، قربانی میکنیم و هر چیز بد را به پایان میسپاریم و با هم آغازی زیبا خواهیم داشت. و این بار، همه چیز من، همه چیز من تو هستی .. من برایت، نفس میکشم، و روزهای قشنگ، در انتظارند، تا به آنها برسیم. روزهای قشنگ ما نیز میرسند. و این بار، بدون هیچ ناراحتی، به سوی خوشبختی خواهیم رفت. به امید خدا.
برای رها
[۱] آن روز قشنگ
· 29 اردیبهشت · دوست داشتم، اینجا نبودم. دوست داشتم اینطور نبودم. درست در وسط سیاهیهای افسردگی. دوست داشتم دستت را میگرفتم، و میرفتیم به جایی دور. خانه مان را با هم میساختیم. دیوارهایش را، آن رنگی که تو دوست داری، میکردیم. وسایلش را آنطور که باب میل توست، میچیدیم. کتابهایمان را در کتابخانه میچیدیم، میز کارمان را میگذاشتیم با دو صندلی کنار هم، با هم در منزل خودمان مینشستیم، دمنوشی را دم میکردیم، روی مبل راحتیمان مینشستیم، یا دم پنجره، و یا در مقابل تلوزیون، با هم صحبتها میکردیم و صحبتها میکردیم. دوست داشتم کنارت بودم و وجودت را زندگی میکردم. از این تنهایی، دیگر بدم میآید. انصافا میدانی که از این دوری، خسته و خستهترم. دوست داشتم، با هم، کنار هم، این روزگار عمرمان را میگذراندیم. عمری که برای من، دیگر مدت زیادی نمانده. از همه چیز و همه کس، بریدم. حتی حال تحمل خودم را هم ندارم، چه برسد به کسانی که هر روز و هر ثانیه، ظلم کردند و ظلم میکند. اگر اینجا نبودم و اینجا نبودیم، دست قشنگت را میگرفتم و میبردم به جای دور... تو میدانی که به تنهایی، برای من کافی هستی. من تو را داشته باشم، دنیا را دارم، خودم را دارم، و تو تمام منی! تمام زندگی منی. و من تو را با هیچ اندازهای که بشود اندازه گرفت، دوستت دارم. تو تمام وجود منی، و تو دلیلی برای تک به تک ثانیههایی هستی که نفس در آن جریان داره. و خداوند، تو را برای من زیادی نبینه...
تا زمانی که نفس میکشم .. دوستت دارم ..
برای رها
شبکههای اجتماعی
· 29 اردیبهشت · بزودی
حمایت کامل
· 29 اردیبهشت · برای حمایت کامل، لطفا بر روی تصویر بالا کلیک کنید
