آیدا
· 30 اردیبهشت 18:56 · خواندن 5 دقیقه داشتیم میرفتیم که گفت: اگر اینجا بایستم، پلیس جریمهام میکند. اگر میشه، برو یک نخ برام کنت آبی بگیر!
گفتم: مگه سیگار میکشی!؟
گفت: لطفا برو برام یک نخ بگیر فقط. کار دارم. میخوام برات چیزی رو تعریف کنم.
پیاده شدم و رفتم براش یک نخ گرفتم. کمی روندیم و به کنار یک جای سرسبز رفتیم. روی تکه سنگی نشست. من ایستاده بودم. سیگارش را روشن کرد و شروع کرد به کشیدن. چیزی نگفتم. نگاهش میکردم. ناگهان دیدم، قطره اشکی از چشمش بر روی گونهاش نشست. بیشتر ساکت شدم. با خودم گفتم که بهتر است چیزی نگی تا از این سکوت استفاده کند... سیگارش که به وسط رسید ...
گفت: ۷ سال پیش، دقیقا همینجا، آیدا را بوسیدم..
سکوت کردم... گذاشتم خودش ادامه بدهد. اگر میپرسیدم آیدا کیست، بد میشد. بهتر بود هر چیزی را خودش تعریف کند. من تنها نگاه کردم...
ادامه داد: ۷ سال پیش، من و آیدا، اومدیم اینجا، اولین بار همو بوسیدیم و اولین نخ سیگار زندگیم رو با آیدا کشیدم.. آیدا کسی بود که گفته بودم اگر نباشه، میمیرم! ولی ببین هاتف! زندهام! هنوز نفس میکشم. و هنوز دوستش دارم... ۷ سال پیش، هر از چندگاهی اینجا میاومدیم و حرف میزدیم و سیگار میکشیدیم. منو آیدا سیگاری کرد. به عشق اون سیگار میکشیدم. با آیدا دقیقا همینجا، با هم سیگار میکشیدیم، کنت آبی میکشیدیم.... تا ۴ سال پیش... برای همیشه رفت! رفت کانادا! ترکم کرد و رفت!
پرسیدم : تو که سیگاری نیستی!
ادامه داد: آره سیگاری نیستم. ترک کردم. هر سال، درست تو سالگرد اولین بوسهام، میآم اینجا و از صبح تا غروب میشینم و برای خودم یک پاکت سیگار میکشم. بعد میره سال بعد. هر ماه هم درست ۱۷ ام، میآم اینجا، دقیقا توی این ساعت و این دقیقه، این سیگار رو به یاد آیدا روشن میکنم، به یاد روزهای قشنگم با بهترین دختر دنیا، یک نخ سیگار میکشم و میرم.. من زندهام هاتف! ولی آیدا درونم رو کشت! آیدا من رو ترک کرد و من ۴ ساله که کارم شده این..
گفتم: چرا ترکت کرد؟ دوستت نداشت؟
گفت: داشت! ولی تا کی باید صبر میکرد؟ تا کی باید تحمل میکرد؟ تهش خسته شد و رفت.. ازدواج کرده و یه دختر داره. و من هنوز به یادش میآم اینجا و سیگار میکشم. من نمیتونم به دختر دیگهای فکر کنم. برای من آیدا بود و آیدا بود و آیدا بود. و این عشق، تا ابد، من رو رها نمیکنه. یه عشق پنهانی از همه، که فقط یک قربانی داشت! اونم من! و تو اولین، و تنها کسی هستی که میدونی، آیدا عشق من بود و من طوری دوستش دارم که به این حال افتادم. فقط و فقط تو میدونی..
گفتم: من چیکار کردم که لایق شنیدن این داستان تلخ ولی زیبا هستم؟
گفت: میدونم یکی رو دوست داری که داره اذیتت میکنه. لازم دونستم این رو بهت بگم چون تو دوستمی و پسر خوبی هستی. من یه عاشقم! نمیخوام عشقم رو به رخت بکشم، و بگم تو عاشق نیستی. ولی هاتف، از من قبول کن! نیستی! برای آدم دو حالت بیشتر پیش نمیآد. یا عشقت واقعیه، یا عادته. تو عادت کردی و داری خودتو اذیت میکنی. اما اگر عشق واقعی برات پیش بیاد، وقتی ببینی باید رها کنی، رها میکنی.. و این عشق تا ابد باهات میمونه. هیچ کاری نمیتونی بکنی. ولی توی عادت، کافیه بخوای فراموشش کنی... سال دیگه با آدم دیگهای توی رابطه هستی و امروز خودت رو مسخره میکنی. این رو بهت گفتم که اولا عاشقی اینجوری نیست، دوما همش درده .. دردی که اصلا قابل مقایسه با هیچی نیست. و سوما، هیچ وقت رهات نمیکنه. میخندی! شوخی میکنی! با دخترها حرف میزنی! فوتبالتو بازی میکنی و کارهات رو میکنی! اما از درون! یه مردهای! و گاهی، اون درون مردهات، شکستت میده و میآیی همچین جایی و عزاداری عشقی رو میکنی که خودت، دفنش کردی.... از دستش دادی .... و خودت عاشقانه رهاش کردی که بره و به خوشبختیش برسه. اگر عاشق باشی، از خودت میگذری و دردی بیپایان به خودت میدی، اما رهاش میکنی... درست مثل پرتگاهه که تو دست عشقت رو گرفتی! تو داری میافتی و دست اونو گرفتی! اگر ببینی خطرناکه و اگر دستش رو بگیری و به این گرفتن دستش ادامه بدی، ممکنه اون رو هم بکشی پایین، و پرتش کنی پایین، و اگر رهاش کنی، خودت از پرتگاه میافتی و تکه و پاره میشی! اما اون سالم میمونه! خودخواه باشی دستشو رها نمیکنی! اما عاشق باشی، رها میکنی... شاید یک کمی صبر کنی که صورت ماهش رو ببینی و قشنگ تو یادت بمونه، اما بعدش سریع رها میکنی ... رها میکنی تا بهش آسیب نرسه... من دستش رو رها کردم تا خوشبخت شه و خودم توی دره سیاهی افتادم و پارچه پارچه شدم.... عاشقی خیلی درد داره.... خیلی گذشته.... حتی نمیدونم آیدا منو یادش هست یا نه! ولی هر ماه ۱۷ ام میآم اینجا و یادش میکنم! هفت ساله! نمیتونم کسی دیگه رو ببینم! تنها چیزی که آرومم میکنه، اینه که میدونم خوشحال و خوشبخته! حتی بدون من! امیدوارم اگر روزی اومد، که اون عشق واقعی رو پیدا کردی، به هم برسید. اگر نرسی، تازه میفهمی که کارهای الانت، شوخی بوده و اذیت کردن خودت بوده! و اون موقع میفهمی، درد عشق چیه! ادامه میدی! زندگی میکنی! بیرون میری، کارهات رو میکنی! میخندی و با همه حرف میزنی ... اما خودت میدونی که چی رو داری حمل میکنی ...
سکوت کردم ... با اشکهای روی صورتش، و سیگاری که توی دستش تمام شده بود، گفت که تا ابد، قلبش برای آیدا میتپد، و مهم نیست که آیدا حتی به او فکر میکند یا نه! مهم این است که خوشبخت است. اکنون، از آن روز، و از آن سیگار، ۱۰ سال گذشته است، و جفتمان پیر شدیم... مخصوصا او، که از من بزرگتر بود.. آن فضای سبز، بزرگراه شده است و نمیدانم که او، حالا، آن جایی که برایش تنها یادگاری ارزشمند، از آیدا بود و حالا نابود شده و تبدیل به بزرگراه شده را، چگونه نگاه خواهد کرد؟ آیا از آن بزرگراه گذر میکند؟ و حالا، در کجا، و در کدام یادگاری، از آیدا، به یاد این عشق، نخی دیگر روشن خواهد کرد....
امان از آدمی، و احساسات آدمی ...