[۱] آن روز قشنگ
· 29 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه دوست داشتم، اینجا نبودم. دوست داشتم اینطور نبودم. درست در وسط سیاهیهای افسردگی. دوست داشتم دستت را میگرفتم، و میرفتیم به جایی دور. خانه مان را با هم میساختیم. دیوارهایش را، آن رنگی که تو دوست داری، میکردیم. وسایلش را آنطور که باب میل توست، میچیدیم. کتابهایمان را در کتابخانه میچیدیم، میز کارمان را میگذاشتیم با دو صندلی کنار هم، با هم در منزل خودمان مینشستیم، دمنوشی را دم میکردیم، روی مبل راحتیمان مینشستیم، یا دم پنجره، و یا در مقابل تلوزیون، با هم صحبتها میکردیم و صحبتها میکردیم. دوست داشتم کنارت بودم و وجودت را زندگی میکردم. از این تنهایی، دیگر بدم میآید. انصافا میدانی که از این دوری، خسته و خستهترم. دوست داشتم، با هم، کنار هم، این روزگار عمرمان را میگذراندیم. عمری که برای من، دیگر مدت زیادی نمانده. از همه چیز و همه کس، بریدم. حتی حال تحمل خودم را هم ندارم، چه برسد به کسانی که هر روز و هر ثانیه، ظلم کردند و ظلم میکند. اگر اینجا نبودم و اینجا نبودیم، دست قشنگت را میگرفتم و میبردم به جای دور... تو میدانی که به تنهایی، برای من کافی هستی. من تو را داشته باشم، دنیا را دارم، خودم را دارم، و تو تمام منی! تمام زندگی منی. و من تو را با هیچ اندازهای که بشود اندازه گرفت، دوستت دارم. تو تمام وجود منی، و تو دلیلی برای تک به تک ثانیههایی هستی که نفس در آن جریان داره. و خداوند، تو را برای من زیادی نبینه...
تا زمانی که نفس میکشم .. دوستت دارم ..
برای رها