[۳] من هنوز کودکم!
· 29 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه سلام عزیزم
نبین که بزرگ شدهام! نبین که ریش و سبیل دارم! نبین که ادای آدمهای مسن و بزرگتر از خودم را در میآورم. من همان کودکم! همان کودکی که به دنبال آغوش مادر، میدود! آغوش تو! آغوش تو آغوش مادر است. من هنوز کودکی هستم که هنوز در آغوش تو آرام میگیرد، در میان دستان زیبای تو، آرام میگیرد. به اخمهایم نگاه نکن، من هنوز کودکم و هنوز بزرگ نشدهام، با اینکه موهایم سپید شده، اما همان کودکی هستم که دوست دارم با تو، بازی کنم، برایم قصه بگویی، برایم لالایی بگویی و حکایت تعریف کنی، من را هر روز در آغوش بگیری، من همان کودکی هستم که شیطونی میکنم! با موی سپید، روی زمین، نقش بازی لی لی میبینم، لی لی بازی میکنم! من هنوز در کودکی خود ماندهام، و نیاز به آغوش گرم تو دارم. من همان کودکی هستم که هنوز، ماشین بازی میکند، تفنگ بازی میکند، همان کودکی که به دستان شفا بخشت، به نوازشت، و به آبنبات و پفکی که برایش میخری، احتیاج دارد. و خوشحال میشود! من هنوزم با پفک خوردن، خوشحال میشوم. من همان کودکی هستم که به آغوش گرم و مادرانه تو، نیازمندم. آغوش تو درمان من است. درمان من است. من همان کودکی هستم که درون راهروهای قلبت، با شیطنت، فرار میکنم و بازی میکنم. تو را، فراتر از هرچیزی که فکرش را بکنی، فراتر از هر اندازه موجود، فراتر از بینهایت بینهایتها، دوست دارم. این کودک، تو را، مادرانه، دوست دارد. این کودک درون، تو را مادرانه دوست دارد. برای همیشه، دوستت دارم.
برای رها