بلاگ‌نوشت

بلاگ‌نوشت

بلاگ‌نوشت هاتف

۱ شهریور ۸۵

سلام.

آمده‌اند صنعت و دانشگاه را با هم متصل کنند، بلکه اینجا هم گندکاری کردند و این عوضی‌ها، تپه خراب نکرده ندارند! از آنجایی که در ممالک غرب تحصیل می‌کردیم، شکل اتصال صنعت و دانشگاه، به این نجاستی و بی‌نظمی نبود! ابتدا خودت برای خودت باید بروی از یک شرکت التماس کنی که به عنوان کارآموز تو را استخدام کنند! همه هم باید این کار را بکنند! سپس هی نامه ببری و بیاوری که مثلا می‌خواهم کارورزی کنم! به کثیف‌ترین و بی‌نظم‌ترین شکل ممکن! خیلی مشکلات هم این وسط پیش می‌آید! و این دانشگاه آزاد به درد نخور و دزد است که فقط با این بی‌نظمی‌ها، جیب ما را می‌زند! و عجب است که چرا هیچ دانشجویی، هیچ اعتراضی نمی‌کند! نمی‌گوید که این چه وضعی است!؟ هنوز وقتی امتحانات خرداد، نمراتش نیامده و امتحانات ترم تابستان هنوز حتی برگزار نشده، بایستی انتخاب واحد صورت گیرد! شاید فکر کنید که گردانندگان دانشگاه آزاد، گاوند! اتفاقا برعکس، کاملا باهوش اینکار را انجام می‌دهند که نام دیگرش، دزدی است! ناقابل دیدم ۲۵ میلیون پول شهریه پرداخت کرد که پول یک گوشی است! ای کاش من زودتر آمده بودم و راضی‌اش کرده بودم که اگر می‌روی دانشگاه، دانشگاه آزاد نرو! واقعا دیروز اعصابم خرد شد. و چیز بسیار جالب که طرف ریاضیات گسسته ۶ ترم است که افتاده! ترم هفتم با ده پاس شده! بعد درسی به سختی سیگنال‌ها و سیستم‌ها گرفته است ۱۸ ! درسی به سختی ریاضیات مهندسی گرفته است ۱۷! درسی به سختی معادلات دیفرانسیل را گرفته است ۲۰ !!! مدار منطقی و معماری بالای ۱۷! بعد فیزیک ۱، ده ترم است افتاده! برنامه نویسی ۷ ترم است افتاده! اصلا هیچی به هیچی نمی‌خورد!

امروز از ساعتی تا ساعتی برق‌مان خواهد رفت و من باز بایستی دو ساعت از کارهایم عقب بمانم که چی؟ یک مشت اشغال‌گر، نمی‌خواهند بگذارند که من زندگی کنم! واقعا چیزی به اسم اعصاب برایم نماند! اما سوپرایز زیاد دارم! هنوز مشغول آماده سازی هستم برای اینجام کارهای خیلی بزرگ! به شکلی باور نکردنی! سایت و وبلاگم را به روز کردم و سیستم‌های آن را می‌سازم! هارد‌هایم را مرتب می‌کنم، متن‌ها را می‌نویسم، کد‌ها را می‌نویسم، می‌خواستم استاد همین دانشگاه آزاد بشوم، تا وظیفه خودم را برای کشورم انجام دهم و یک استاد آدم حسابی شوم که سر برداشتن من، دعوا شود، اما دیدم این دانشگاه‌ آزاد، لیاقتش را ندارد و از طرفی، دوست ندارم فحش‌های مادر و خواهر و همسر، از سمت دانشجویان حواله‌ام شود! همین که دانشجو بگوید گ... در این دانشگاه، بهرحال ما هم این را دریافت می‌کنیم. دوست داشتم برنامه‌نویسی یا معادلات درس بدهم. پایگاه داده هم خوبه!

و درنهایت، سوپرایزهای خوبی در راه است. گرچه اکنون یک ماه است که روی آنها کار می‌کنم، اما تغییرات بزودی رخ خواهد داد. فعلا تغییر ظاهر اینجا که این همه زیبا شده است، مرحله اول بود! 

به امید روزهای قشنگ

حمایت مالی

با سلام.

امروز می‌خواهم با شما، در رابطه با حمایت مالی صحبت کنم. اما قبل از آن، می‌خواهم مفهومی را در فیزیک، برای شما گرامیان، یاد آوری کنم که یادآوری آن، خالی از حکمت نیست. کار در فیزیک به مقدار نیرویی که مصرف می‌شود تا یک فاصله‌ای، یک شی جابجا شود! یعنی شما برای انجام یک تغییر (که حالا در این تعریف، جابجایی است)، نیازمند یک نیرویی هستید. حال می‌پردازیم به فعالیت آنلاین و این تعریف را به فعالیت‌های آنلاین می‌آوریم و برایش مصداق می‌یابیم. کلیه فعالیت‌هایی که در فضای آنلاین انجام می‌شود ( شامل برنامه‌نویسی برای توسعه سرویس‌ها، فروش محصولات، نوشتن مطلب، ضبط پادکست، تولید آثار هنری و فنی، و دیگر چیزها) که نیازمند انرژی و منابع است، کار اطلاق می‌شود. وبلاگ‌نوشتن، ساخت سرویس‌های آنلاین، فروش خدمات و محصولات، تمامی این‌ها، در این تعریف، باز تعریف می‌شوند. پس ما وقتی پست وبلاگی را می‌نویسیم، در نهایت کار می‌کنیم! چون انرژی ( فکر کردن انرژی می‌برد و حرکت دستان شما بر روی کیبرد نیز به واسطه حرکت عضلات، انرژی می‌برد و غذایی که میل کردید را تبدیل به انرژی می‌کند برای تایپ ) و همچنین منابع (برق، استهلاک تجهیزات چون لپ‌تاپ، اینترنت) مصرف می‌شود و در نهایت یک تغییر ( پستی از عدم، پا به عرصه وجود می‌گذارد ) انجام می‌شود.

رفیق

سلام.

در زندگی، من هر چیزی که داشته باشم، دو چیز دارم که ارزشمندترینند برایم. هیچ چیزی بالاتر از این دو برایم، اهمیتی ندارد. برایم دنیا مهم نیست، اما حاضر نیستم حتی یک تار مو، از این دو نفر کم شود. یکی شخصی که بسیار دوستش دارم و یکی، رفیق! رفیق واقعی! ترتیبی که نوشتم، بدون هیچ دلیلی است و مطلقا ارزش هیچ کدام، کمتر نیست! و هر دو به یک اندازه و بی‌نهایت، برایم ارزشمند هستند. کسی که می‌توانم به او بگویم رفیق. مهم نیست ارتباط کمی داشته باشیم و یا حتی، ارتباطی نداشته باشیم. مهم این است که او همیشه در دل من جای دارد و همیشه شماره یک قلب من است و من او را بسیار بسیار زیاد دوست دارم. اگر همین الان، بگوید بمیر، برایش می‌میرم. لب تر کند و هر کاری از من بخواهد، بدون اینکه ثانیه‌ای تعلل کنم، تمام توانم را می‌گذارم و برایش انجام می‌دهم! چون اوست و تنها اوست که برای من،‌رفیق است! رفیق واقعی است. مهم نیست که کسی قدر او را نمی‌داند، من می‌دانم. برای من، او جواهری است که هیچ چیزی، قابل قیاس با او نیست. او برایم خواهری است که از خواهر خونی‌ام، او را بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر دوست دارم. او کسی است، که با اینکه دارمش، اما آرزو داشتم که کاش، برادرش بودم. با اینکه هم‌خون نیستیم، اما من او را، انصافا از تمامی هم‌خون هایم بیشتر دوست دارم. درست در تاریک‌ترین زمان‌های زندگی‌ام، دو نفر من را نجات دادند و این دو نفر حالا، ارزشمند‌ترین انسان‌های زندگی من هستند. روزهایی که هیچ کسی کنارم نبود و کسی که ادعا می‌کرد، خواهر من است، ضربه بزرگی به من زد! و کسی جز او، نبود که کنار من ایستاد. من آن روزهای تلخ و سخت، هیچ یار و یاوری جز او نداشتم. خودش شاید نداند که چه کار بزرگی کرده است، اما من همیشه و همیشه و همیشه به یاد دارم و حتی ۹ میلیون سال پس از مرگم، ذره‌های وجودم، این لطف را هرگز فراموش نخواهند کرد. در روزهایی که نیاز به حمایت داشتم، او برایم سینه سپر می‌کرد! و می‌کند! و می‌کند! چه حمایت‌های مادی و معنوی بدون چشم داشتی. چه روزهایی که برایم وقت گذاشت و ساعت‌ها با هم گپ می‌زدیم. بدون هیچ درنگی، در پادکست‌هایم شرکت کرد و من همیشه برای او زحمت بودم. رفیق و خواهر عزیزم، امیدوارم همیشه برایم باشی و خدا سایه‌ات را از سر من، کم نکند، و خدا، تو را برای من، زیاد نبیند. تو عزیزترین و بهترین آدمی هستی که در زندگیم دیده‌ام و چقدر خوشبختم که در این دوره، شانس این را داشتم که با تو رفاقت کنم. این را نوشتم، که بگویم بسیار دوستت دارم و همیشه و همیشه به یادت هستم. همیشه به تو فکر می‌کنم و تو همیشه در ذهن و قلب من به عنوان عزیز‌ترین آدم، حک شده‌ای، و امیدوارم همیشه، در کنار هم باشیم.

تقدیم به معصومه

 

کانون مهندسان کامپیوتر کشور

سلام.

دیروز، بحثی با برادر داشتیم و صحبت این بود که کانون وکلای دادگستری، بالاخص کانون تهران، از وکلا حمایت نمی‌کند. در پاسخ گفتم که حداقل، وکلا یک اتحادیه دارند. این در حالی است که رشته من چنین کانون و اتحادیه‌ای ندارد. و هر شتری، سرش را داخل کرده، و کلاهبرداری می‌کند! از بشکه‌ای به نام مستر تیستر بگیرید تا محسن مدحج که معرف حضورتون هست! اگر ما یک اتحادیه داشتیم، سفت و سخت، با این کلاهبرداران مبارزه می‌کردیم! با برگزار کننده‌ دوره‌های بیا برنامه نویس شو و میلیاردر شو! رشته‌ای که من خواندم، در ایران، هر روز ذلیل‌تر از دیروز است. بحدی که مسیر جدا کرده و مشغول انجام کار دیگری هستم!

دردناک است که دوست من مجید، که کل مقاطعش را دولتی و دانشگاه تاپ خوانده، دکترای هوش مصنوعی از دانشگاه تهران داره، بره توی چاپ‌ خونه، التماس آدم‌های چند درجه از خودشان پایین‌تری چون من را بکند که تورو خدا بیا و یک کتاب بنویس که من پورسانت بگیرم از چاپ‌خونه (انتشارات). و آدم رذلی چون محسن مدحج، اینطور بتازاند و جیب مردم را خالی کند. اتحادیه، هرچقدر بد، هر چقدر فاسد، بهتر از نداشتن اتحادیه است. مجید و امثال مجید، بیکار، یک سری آدم برای نصب ساده جوملا و دروپال، ۲۰ میلیون و ۳۰ میلیون می‌ذارن جیبشون. مابقی هم که دلشان می‌خواهد کار کنند و مانند من، افسرده نیستند، باید بروند سیستم وبلاگ‌نویسی توسعه بدهند که دو فردای دیگه، تعداد سیستم‌های وبلاگ‌نویسی، از تعداد وبلاگ‌نویسان بیشتر بشه.

منو

ویترین

بزودی

بزودی

بزودی

بزودی

آثار

آثار

بزودی

هاتف