سلام و درود بر شما.
اکنون به حدی دل شکسته و ناراحت هستم که نمیدانم این صحبتی که میخواهم با شما به اشتراک بگذارم را از کجا شروع کنم. یعنی رشته کلام از دست من خارج شده است. من در خانوادهای بزرگ شدم که از کودکی، پدرم با من اداری و مودب صحبت میکرد. ادب در خانه ما همیشه حرف اول را میزند! من اکنون که موهایم سپید شده، هنوز گاهی از پدر، تذکر دریافت میکنم و حتی منجر به مشاجره میشود! که چرا بیادب هستم!
اما من از ابتدا، این نبودم! زندگی زیسته من، من را به این وضعیت و نقطه رسانده است. تاریخ زندگی خودم را بررسی میکنم! من همان هاتف هستم که امیر به او زنگ زد و گفت: سلام! چطوری ک...ش! و من در پاسخ گفتم که امیر! دوست گرمابه و گلستان من! رفیق بسیار صمیمی من! هر زمان که یاد گرفتی تماس بگیری و بدون اینکه فحاشی کنی و یا از کلمات رکیک استفاده کنی، سلام و احوالپرسی کنی، با من تماس بگیر! او هم گفت باشه خداحافظ! اکنون ۱۵ سال است که امیر با من تماس نگرفته است! (یعنی هنوز این موضوع را فرا نگرفته است!). در آن زمانها، هر زمان که قصد داشتم مطلبی را بنویسم، با وجود کمسوادی در نوشتار به لحاظ نگارشی (که اگر یک ویراستار آن متنها را میخواند باید ۱۰۰ میلیون تومان پول میگرفت تا آنها را ویراستاری کند)، همواره تلاش میکردم که مطلب را به صورت نوشتار کتابی و اداری بنویسم. از کلماتی چون : همانطور که مستحضر هستید، فرمایشات شما، نگاه گرم پر مهرتان، و دیگر جملات نوشتاری و مودبانه استفاده میکردم. حتی هنوز هم در پایان نوشتهها از واژه ارادتمند استفاده میکنم! گرچه برای صمیمی شدن با مخاطبین گرامی، تلاش میکنم که متن را به زبان محاوره نزدیکتر کنم. گاهی حتی همین ارادتمند را هم نمینویسم. اما آن هاتف اصلی و واقعی، دقیقا همین است! من هاتفی بودم که انتهای فحشی که میخواستم به کسی بدهم، میگفتم: نادان! بیعقل!
اما رسیدهام به امروز! رفتار آدمها آنقدر دلم را شکست و روح و روانم را آزرده خاطر کرد که آرام آرام، عفت کلام خود را از دست دادم! اما مجددا برای خودم، چهارچوبهایی را قائل هستم. گاهی ممکن است از دستم در برود و در وبلاگم و یا کانالم و یا در توییتر، کلماتی بنویسم که شایسته شخصیتم نباشد، اما این از بیشخصیتی نیست که از یک خشم بینهایت درونی است که حتی ممکن است در شرایط خاصی، منجر به قتل عمد و یا قتل نفس شود! اما آنقدری شعور برایم مانده است که در مکاتبات اداری، هنگامی که در ادارهای، کاری دارم و یا قصد دارم که نامهای بنویسم، این مورد را به حد کمال، رعایت میکنم! آنقدر اکنون غمگین و ناراحت هستم که با خود میگویم، این چه جهنمی بود که در آن وارد شدم!
امروز در ادارهای، کار داشتم و بایستی یک پیگیری انجام میشد. کارمند (خانم) با آن آقای محترم که کار بنده پیش او گیر بود تماس گرفت و گفت که آقای هاتف درخواست دارند که فلان کار را انجام دهید (کاری که وظیفه ایشان است!). در مکالمه من چیزی شنیدم که حالم را بسیار بد کرد! خانم ناگهان فرمود که من اطلاعی از این نداشتم! با خودم گفتم که چه کاری بایستی انجام داده باشم که درست نبوده باشد! تلفن قطع شد و گفت که شما به آقای دکتر فلانی توهین کردید! رک بگویم که خشک شدم! خشک شدم! گفت آقای دکتر بسیار شخص محترمی هستند! اگر درخواستی دارید با زبانی محترمانه و اداری با ایشان صحبت کنید! گفتم من یادم نمیآید به ایشان بیاحترامی کرده باشم! واقعا احساس بدبختی و حقارت کردم! واقعا حالم بد شد و هنوز هم قلبم نامنظم میزند! آخر فهمیدم که بنده به مافوق ایشان، کاملا محترمانه و اداری عرض کردم که آقای دکتر، جناب آقای دکتر فلانی هیچ راه تماسی برای من نگذاشتند و ایمیلهای بنده را نیز پاسخ نمیدهند! این آیا توهین است؟؟؟
اینکه از این صحبت توهین برداشت میشود و آن خانم، با آن لحن بد، مرا متهم به کار نکرده میکند، باعث شده است که بفهمم، که یا رب، روا مدار که گدا، معتبر شود! بهرحال بنده غرور خود را کنار گذاشتم و یک ایمیل دیگر به ایشان ارسال کردم! در جلوی آن خانم کارمند نیز عرض کردم که از طرف من از ایشان معذرتخواهی کنید من قصد بیادبی نداشتم. بیمار که نیستم! در متن ایمیل هم نوشتم که اگر ناخواسته، خاطر شریف را مکدر کردم، صمیمانه از شما پوزش میخواهم. ایمیل ارسال شد. حال ببینم که آیا با وجود این معذرت خواهی، آیا باز مشکل من حل میشود؟
من آدم بیادبی نیستم! اما فریاد از این ظلمها را بایستی کجا ببرم؟ آقای دکتر بایستی کار خودشان را به موقع انجام میدادند. شخصی محترم است که کار خود را صحیح و به موقع انجام دهد! اما برخی برای خود مقامی خدایی در نظر میگیرند. من آدم بیادبی نیستم! من کاملا به ادبیات خود واقفم! اما یک انسان مگر چقدر توان و تحمل دارد؟ چقدر ظلم ببینم و حقوقم ضایع شود و آزار و اذیت شوم و دلم بشکند و سکوت کنم که مبادا ......
واقعا از ته دل بسیار ناراحتم و اگر خدایی هست، تظلم به درگاه او میبرم و شکایت میکنم! و میگویم خدایا، اگر هستی (که میدانم هستی!)، جواب این ظلمها را خودت بده! من در این دنیا، جز تو کسی ندارم! دلم بیشتر آنجایی شکست که با پدر تماس گرفتم و به جای اینکه حتی بشنود درد من چیست، با حالتی بسیار بد، میگوید که آهان! چرا بیادبی کردی!؟ تو آدم بسیار بیادبی هستی! مگر او تو را ادب کند که یاد بگیری!!! رک بگویم که این روند ۱۰ سال اخیر، از هاتف با احساس و با شعور و مودب و با احترام و مهربان و انسان، یک سنگ بیاحساس و بیشعور و بیادب، بدون هیچ احترامی و با وجودی سراسر لبریز از خشم و نفرت ساخته است و مراحل پایانی کار نیز در حال انجام است و به نظرم به نقطهای بیبازگشت رسیده است! دلم بسیار شکسته است ...
ببخشید پر حرفی کردم .. ارادتمند، هاتف
برچسبها: روزنامه |