سلام و درود.

این جمله، این روزها بسیار ذهنم را مشغول کرده است که می‌گوید، مردم قیمت هر چیزی را می‌دانند، ولی ارزش هیچ چیزی را نمی‌دانند! وقتی که به درون این حرف می‌روی و تلاش می‌کنی مصادیق آن را در زندگی روزمره خود پیدا کنی، حتی خود نیز گاها متهم می‌شوی که شاید قیمت خیلی چیزها را بدانی، اما ممکن است ارزش هیچ چیزی را آنطور که هست ندانی! و همین شد که بارها و بارها این جمله را برای خودم تکرار کردم.

پس از گذشت یک ماه تمام، بلاخره دست به قلم شدم و اینجا نوشتم. می‌خواستم برای خودم یک وب‌سایت ایجاد کنم که طی بررسی‌ها، دیدم که در این شرایط اینترنت، ارزش ندارد که این مقدار هزینه کنم. پس به همین مسیر ادامه می‌دهم و بلاگیکس را انتخاب می‌کنم تا آن روزی که همه چشم در انتظار آن داریم. آپدیت‌های زیادی در مسیر حقیقی زندگی انجام داده‌ام، گرچه ظلم‌های زیادی را نیز دیده‌ام! همین مساله، باعث شده که بسیار پرمشغله باشم. خیلی چیزها را تغییر داده‌ام و هنوز خیلی چیزها مانده که بایستی تغییر دهم.

این روزها، کتاب می‌خوانم. مجددا به روزهایی بازگشتم که کتاب می‌خواندم. مدتی بود که کتاب نمی‌خواندم و به محض اتمام این کتاب، در مورد آن در پادکستی با شما صحبت خواهم کرد. کتاب بدی که تا اینجا نبوده است. اما قسمتی که این روزها، بسیار من را راحت و خوشحال می‌کند، کشف کردن بی‌شعوری و بی‌وجودی برخی از آدم‌هاست. و این باعث می‌شود که در بدترین حالت، تنها باشم که برای من بهترین حالت است. یا بهترین حالت، دوستان کم اما مناسب داشته باشم که باز برایم بهترین حالت است. صرفا اگر ارتباطم را کامل قطع نمی‌کنم، دلیلش این نیست که علاقه‌ای به داشتن این ارتباط دارم! بلکه منتظر فرصتی هستم که خیلی ساده، آدم‌های پست را از زندگی خود به بیرون پرتاب کنم.

اما در نهایت این زندگی است که ادامه دارد. منتظر حرف‌های جدید‌تر باشید. فعلا در حال کار بر روی نوشتن یک پروپوژال هستم.


برچسب‌ها: روزنامه   |